فروشگاه بزرگ آذری شاپ،آذری،شاپ،فروشگاه،بزرگ،خرید پستی،خرید،تخفیف،ارزان،کمیاب،پستی،فروش،گیم،بازی،فیلم،لوازم آرایشی،کارتن،بهداشتی،تج لبخند

 
باز هم دل گرفتگی
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩  

باز هم دلم گرفته است

بی خیال درد سخت زندگی

بی خیال نیش حرف مردمان شهر

بی خیال دل گرفتگی

زیر پای قدسیان آسمان در این زمین

یک عجوزه روح دردمند و پیر

در دلم نهفته است

بی خیال های های مرد خسته ای

که دلش گرفته است

و درون سینه اش پر غم است

یا که دست بسته اش با دل شکسته اش هم زبان شده

ای همیشه یار

یادگار روزهای ناب زندگی

جانب خزان نظر کجاست؟

ای همیشه گرتر ز آفتاب

روشنائی شب پر از خطر

قاضی القضات پر ز عدل

عادل بدون رنگ

سایه بدون مرز

ای نگاه ساده بدون درد

بدون رنگ

بدون مرگ

طاقتی برای زنده ماندنم بده

آفتی فتاده بر تمام زندگانیم

آفتی به نام دوری از شما

دوری از کسی که خالق من است

من بدون او نمیشود

او که هست

سبزی درختها جاودانه است

رنگ آسمان بی کرانه است

جاودان ترین خدای زندگی

زیر آسمان مه گرفته ام

پس چرا نمیکشی ؟

دلبر یکی یه دانه ام

یادتان می آید

روزگار عهد اولین

گفتن بلی اولین

سر به زیر

مثل بره های رام

مسخ در نگاه اولین

آدم نخست زندگی در زمین

آب شد

تمام شد

برفهای سرزمین سرد

واژه های بی کران که در دلم به پاست

قسمتی ز ماجراست

زیر بی کرانه های آسمان زندگی

یه ترانه مانده است

آن منم

آدم نخست پر کشیده تا زمین

تا سقوط

در تاطم هوس

ای همیشه مست

هوشیار بی نشانه از عدم

مست مست

این منم

آدمی ز آدمی تهی شده

پر شده ز درد

درد ماندن و ندیدنت

درد زندگی بدون تو

شادی روان درون خوابهای من

ای اصالت نگاه واپسین

طاقتی برای زنده ماندنم بده

 


کلمات کلیدی:
 
نوری زیر نور
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩  

گه خوش به زیر چنگ عبایی مچاله ام

گه مشتعل ز سوزش چنگ و چغانه ام

عجب تقارن ملموس و مسخره ایست

بیا خشونت مزمن برای مرحم درد

جلوس هجاهای مرد را با درد

زمین ز جاری در آن

هوا به جنبش ابر

زنده اند و مرد به گفتار

ز هرچه حد شنیدار رفته در گوشم

زیر قدمت رقص مرا باور کن

زیر عبای تو

نوری نمانده است


کلمات کلیدی:
 
شاید
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸  

...جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸  

خدایا خسته ای ؟ درمانده ای ؟

خدایا دیگه جون راه رفتن و سان دیدن از سربازات رو نداری؟

خدایا خسته شدی از این همه پول جمع کردن ؟

اشکال نداره نماینده ای چیزی بفرسا از این به بعد این کارا رو برات انجام بده.

من موندم اگه یه وقت بمیری چی میشه؟

نکنه یکی مث خودت نیاد و یکی مثل این نماینده ای که داری جات رو بگیره و اونوقت واقعا این همه بنده هات باید چی کار کنن. خدا جون بیا یه لطفی کن یه قانونی چیزی بذار قبل مردنت یه کار خیری کرده باشی ، حد اقل دستور بده این سوراخائی که این بنده هات رو توش میندازن و دیگه هیچ کی ازشون باخبر نمیشه رو ببندن. این به نفع همه است. خدا جون جون مادرت یه رحمی به این بنده هات کن و فعلنا نمیر بذار ما هم یه ذره زندگی کنیم.


کلمات کلیدی:
 
باز هم دلم گرفته است
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  

باز هم دلم گرفته است

تو بگو پرنده جان

در کدامیک ازین زمانه ها

در به روی این شکسته باز میشود

یا برای دستهای خسته ام

دست مرهمی دوباره یار میشود

این همه جوانی ام که رفت

این همه مرارتی که همره من است

این شکسته یارکی که بی من است

این همه قلم ، دوات ، ....

کو رمق

باز هم دلم گرفته است و این دفعه

هیچ کس صدای او برای من رسا که نیست ، هیچ

باز هم ...

بی خیال دل گرفتگی

بیخیال درد سخت خستگی


کلمات کلیدی:
 
پدر رفت
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸  

آن سرد پائیزی شب رفتن

ماه آذر بود

در حرم تنها من و تکدانه شمعی

کز بد طوفان به لرزش

لیک مضطر بود

وقت برگشتن به منزل خواهرم تنها ترین یار پدر کم بود

مادرم تنهای تنها

خواهرم تنهای تنها بود و من

باز این کمر خم بود

او ولی پیش خدا و

چون خدا تنهای تنها بود

او تنهاترین سردار عالم بود و

باز این قلب مادر بود

کز بد دوران دوباره

این کمر خم بود


کلمات کلیدی:
 
یاد استاد
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸  

باز هم دلم گرفته است

بازهم برای دیدنت

باز هم برای اینکه واکنی

گوشه ای از آن لب فشرده را

باز هم برای اینکه واکنی

روزن گرفته ی دل مرا

یا ز گوشه های چشم من

گوشه های چادرت

اشک های ناتوان من

دستهای خیس تو

رنگ زرد گونه ام

با نگاه سبز تو

سبز گفتم و دلم گرفت

باز هم دلم گرفت

من دلم برای عزیزی که خفته می سوزد

من دلم برای شهیدان زنده می سوزد

دل نگو بگو کباب

آتشی بدون دود

دودکی بدون بو

این که گفته ام

رنگ تیره ی شب تو بود

تو که کودکت در میان دستهای دیو مرد و نماند

همسرت برای اینکه تورا 

پنجه های دیو   .....

لب به اعتراف  .......

بی خیال اینکه مرد ما مرد و نماند

بیخیال دلگرفتگی

بی خیال حرفهای من

بی خیال درد

دردِ مرد

مردِ دردمشغول تلفن


 


کلمات کلیدی:
 
این دورها
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸  

صدای پای من از دور!

دیدنی تر شد

به گونه ام لب تو

باز هم

بوسیدنی تر شد

ز رنگ بوی هیاهو میان مرکز شهر

هوای مه گرفته ما باز

ای وای !!

نفس ...

کشیدنی تر شد

درون جمجمه ام فکرهای تو خالی

برای سرنگونی تو باز

سر     باز !!

سر ...

بریدنی تر شد

گذشت جمعه خونین و من در این میدان

هنوز هم دل من سوی تو

نه

گونه ام تر شد


کلمات کلیدی:
 
لبخند
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸  

برای دیدن تو

هربار که نمره عینکم بالاتر می رود

باید نزدیکتر بیایی

.

..

....

کاش کور می شدم


کلمات کلیدی: